html> گل سفید...م
گل سفید...م
 
قالب وبلاگ
فاذکرینی...

فاذکرینی مثلما تذکرین المطر...

مرا بیاد آور....

هنگامی که باران را یاد می کنی..
[ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:44 PM ] [ محسن ]

أريد أن أهديكِ كنوزاً من الكلماتْ

 لم تُهْدَ لامرأةٍ قبلك ولنْ تُهْدَى لامرأةٍ بعدكْ

يا امرأةً ! ليس قَبْلَها قَبْلْ  وليس بَعْدَها بَعْدَ

می خواهم گنجی ازکلمات،به توهدیه کنم

که به هیچ زنی قبل از تو هدیه داده نشده است

وبه هیچ زنی بعد از تو هم هدیه نخواهد شد

ای زنی که نه
پیش ازتو ونه بعداز تو

زنی این چنین نبوده است.
[ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:33 PM ] [ محسن ]
آيا مرا دوست داري ؟

بعد از همه آن چه بود

آيا هنوز مرا دوست داري ؟

من علي رغم همه آن چه که بود

تو را دوست مي دارم
 
من نمي  توانم قبول کنم که گذشته  ها گذشته

و گمان مي  کنم تو همين حالا

اين جايي

لبخند مي  زني

و دستانم را در دست مي  گيري

و شک مرا به يقين مبدل مي  کني

از ديروز هيچ سخن مگو

موهايت را شانه کن

و مژه  هايت را آرايش کن

روزگار سپري شده

و تو هم چنان ارزشمندي

و بدان نه از تو

چيزي کاسته شده

و نه از عشق

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 9:11 AM ] [ محسن ]
وقتي عاشقم

حس مي کنم سلطان زمانم


و مالک زمين و هر چه در آن است


سوار بر اسبم به سوي خورشيد مي رانم


وقتي عاشقم

نور سيالي مي شوم


پنهان از نظر ها


و شعر ها در دفتر شعرم


کشتزارهاي خشخاش و گل ابريشم مي شوند


وقتي عاشقم

آب از انگشتانم فوران مي کند


و سبزه بر زبانم مي رويد


وقتي عاشقم


زماني مي شوم خارج ازهر زمان


وقتي بر زني عاشقم

درختان پابرهنه


به سويم مي دوند

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 9:3 AM ] [ محسن ]

جعلـــتُ حبــــــه في   قلبـــــــي وأغلـــــــقــتُ  عليـــــــه أبـــوابــه ..

عشق اورا درون قلبم گذاشتم و همه در های قلبم رو بر روی او بستم

ووضعـــت لــه ســــورأ لكي لا يصل احدأ مـــن البـــــــشـــــر

و دور قلبم حصار گذاشتم تاهیچ کسی از مردم نتواند به او برسه

أن حبـــــــي أغلى من المحبيـــــــن

عشق من با ارزش تر از همه ی عاشقان است

أن عشقــــــــي يختلف عن كل العاشقيــــــــــن

عشق من با همه ی عاشقان دیگه فرق میکند

 حبــــأ لا يعــــرف  أنــــه يجرح

عشقی که شکستن را بلد نیست

حبــــأ لا يعــــــــرف  أنــــه  يخـــــون

عشقی که بلد نیست خیانت کند

حبــــأ لا يعــــــرف أنــــه  يغــــــــدر

عشقی که نارو زدن  را بلد نیست

أنـــه حبـــــــــــي أصــــدق مـا يـــــكون

عشق من بیشتر از اون که فکر میکنی صادق است

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 9:1 AM ] [ محسن ]
از من می پرسند

آسمان چه رنگیست...؟

آبی ...

سرخ...

کبود...

من از آنها می خواهم ، از تو بپرسند....!!!

برای اینکه آسمان من تویی....

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:46 AM ] [ محسن ]
خستگی ام همچون پرنده ایست در خواب ...

من اما چون شاخه ای ...

چیزی نخواهم گفت...

تا خوابش را آشفته نکنم..

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:39 AM ] [ محسن ]
دیگر یکدیگر را نمی بینیم...

غربت و دوری جدایمان کرده ...

پیمان ها مرده اند....

میعادگاه ها ویران ...

تنها مرگ است مکان دیدار...

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:36 AM ] [ محسن ]
 

المسافه

 

 

 

بینی و بینک

 

بحرٌ عمیق

 

 عیناک زورقان ،

 

یغازلان الامواج

 

 یداک ساحلان

 

یعانقان الامواج

 

 قلبک نبض

 

یبعثر الحیاه....

 

 اسمح لی

 

اغوص...و اسبح

 

فوق امواجک

 

لتنتحر ما بیننا المسافات

 

اسمح لی...


فاصله
 

بين من .. و تو

دريائيست ژرف..

چشم هایت

دو قایق اند كه امواج را به معاشقه نشسته اند.

.. دستهایت دو ساحلي

كه امواج را به آغوش گرفته اند...

قلبت ضربانيست که ....

زندگي را از زیر و رو می کند.....

به من اجازه بده که در تو غرق شوم

بر امواجت ..قرار گيرم تا همه فاصله هاي بين ما خود كشي كنند.

به من اجازه بده ...

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:27 AM ] [ محسن ]
امشط وحدتی

عیونک

صوتک

کلماتک...

آه یا مشنقتی...

 

ترجمه :

تنهائیم را مرور می کنم

چشمانت ٬

صدایت٬

وحرفهایت...

آه ای طناب دارمن...

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:15 AM ] [ محسن ]
هل نسیت العهد؟

 هل نسیت العهد..أم حجبت سحب عینیك عن نظری

آیا عهد و پیمان را فراموش کرده ای ؟ یا ابرهای چشمانت از نگاهم پوشیده شد؟

أم رأیت الوجد مشتعلا..فخشیت السیر فی الخطر

یا عشق را افروخته و فروزان دیدی... پس از حرکت در مسیر خطر ترسیدی

وتركت القلب توجعه..لوعة الأشواق والسهر

و قلب را با درد رها کردی ... درد اشتیاق و شب زنده داری

أنا لن أنساك..لوأنی دفعت الباقی من عمری

من تو را فراموش نخواهم کرد ... حتی یا آنچه از عمرم باقی مانده را بدهم

حرام..حرام أن تفرقنا دنیا الأحقاد یا عمری

حیف است حیف است که دنیای کینه ها ما را از هم جدا نماید ای عمر من

ویضیع العمر منتظرا لتجود السحب بالمطر              

 
و عمر با انتظار گم شود ، تا ابرها باران را بخشش کنند

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:7 AM ] [ محسن ]
افسوس ....

از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛


نوشته های آبی نخواهی خواند


در اشک شمع ها ؛


و شراب نیشکر


ردّی از من نخواهی دید


از این پس در کیف نامه رسان ها


بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود


دیگر در عذاب زایمان کلمات


و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت


جامهء شعر را بدر آوردی


خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی


و بدل به نثر شدی .....ا نزار قبانی

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 7:39 AM ] [ محسن ]
آه !

ای کاش ،


روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی


که من صیاد تو نیستم،


عاشق توام. نزار قبانی

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 7:37 AM ] [ محسن ]
گیس عشق ما بلند شده

می باید قیچی اش کنیم


وگرنه...


تو را و مرا می کشد. نزار قبانی

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 7:13 AM ] [ محسن ]
رَحَلْتِ عَنِّی

وَرَحلْتِ عنِّی
وأخذْتِ كلَّ العمرِ مِنّی
لكنْ بِرغمِ رَحیلِ وجهِكِ یا حیاتی
فاطمَئنِّی
مِن بَعدِ حبِّكِ
كلُّ حبٍّ
لیسَ أكثرَ من
صدى لحن

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 6:59 AM ] [ محسن ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

درخت هر چه سالخورده تر باشد

سترگ تر است و پر ارزش تر.....


ریشه اش هر چه عمیق تر

پا بر جای تر مقابل طوفان ها....


شاخسارش هر چه انبوه تر

پناهش امن تر....


تنه اش هرچه نیرومند تر

تکه گاهی اطمینان بخش تر...


تاجش هر چه برتر

سایه اش دعوت کننده تر


هر حلقه اش نشان ونمایانی است از روزگاری که پس

پشت نهاده... همچون چیزی بر چهره

امکانات وب