|
گل سفید...م
| ||
|
با استرس زیاد بالاخره دیدم که گذرنامه را از آقای محمدی تحویل گرفت و مهر خروج را بر صفحه ای زد و من از سر شوق بسیار به پیش رفتم گویا آب سردی بر تنم ریخته شد.. وقتی نوبت من شد گذرنامه رو تحویل دادم مامور با لبخندی بر لب رو به من کرد و گفت به کجا چنین شتابان گویا اولین بار هست میخوای به عراق بروی... و ماجرا را برای ایشان توضیح دادم که استرس من به جهت بسته بودن مرز بوده و الان که دیدم که مهر خروج رو زدید بسیار خوشحال شدم.. مامور با زمزمه ای برلب و یاحسین گویان گفت نائب الزیاره باشید و التماس دعا داریم..و گذر نامه ما را با مهر خروج مزین کرد و من هم با تمام خوشحالی ... به سمت درب خروج مرز ایران و ورود به مرز عراق الحسین رو آوردم.. اختلاف ساعت بسیار مشهود بود..1:30دقیق اختلاف زمانی..کلافه کننده بود...در باور ما نمیگنجید که الان ساعت 5صبح باشد آخه آفتاب بالا بود.. کلا هیبت ساعت ۵ صبح به باد رفته بود..😂 در هر صورت به اتفاق آقاي محمدي و برادرم هر سه به طرف گیت ورودی عراق جهت مهر ورود به عراق رفتیم..که با استقبال مامورین عراقی مواجه شدیم و با مهر کردن گذر نامه وارد خاک عراق شدیم.. ادامه دارد [ جمعه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۱ ] [ 7:50 AM ] [ محسن ]
در ساعت 00:30 دقیقه تماسی با یار و همراه همیشگی و خادم الحسین آقای عبدالرسول محمدی برقرار کردم ایشان در مسیر بوشهر به آبادان بود یکساعت و اندی مانده بود که به ما ملحق شود.. از این رو به اتفاق برادرم به استقبال ایشان از خرمشهر به آبادان رسیدیم ..بعد از مدت کوتاهی اتوبوس به آبادان رسید و ما آقای محمدی عزیز را تا خرمشهر همراهی کردیم.. ساعت ۲ بامداد 1400/04/20 بود و آقای محمدی شروع به اصرار کردن در مورد اینکه مستقیم به مرز شلمچه برویم.. از آنجایی که خواب و استراحت کافی نداشته ایم به منزل پسر عمویم قاسم رفتیم به ایشان پیشنهاد دادم که استراحت هرچند کوتاهی داشته باشیم و بعد به مرز برویم و ایشان از شوق زیاد نپذیرفتند .. حق هم داشت پس شیوع بیماری منحوس ایشان به زیارت نرفته بودند.. از این رو وقتی دیدم اصرار من به جایی نمیرسد .. به اتفاق ایشان و برادرم و قاسم عزیز به سمت مرز حرکت کردیم.. وقتی به مرز رسیدیم که فاصله چندانی نداشت (۱۰ کیلومتر) زائران زیادی در حال برگشت به کشور بودند .. از آنها در مورد باز بودن مرز پرسیدم گفتند که مرز بسته است .. به دلهایی سرشار از استرس به سمت درب ورودی رفتیم.. در آنجا مامور نیروی انتظامی مرز ایستاده بود از اونیز پرسیدم.. جواب همان بود مرز به نا به دستور ساعت 00:00بسته بود.. استرس ما شدیدتر شده بود .. به سمت گیت های خروجی رفتیم .. قبل از ما چند جوان عراقی گذرنامه های خود را به مامور نیروی انتظامی که در باجه ای مستقر بود جهت مهر خروج به ایشان دادند و مامور همه گذر نامه های آنها رامهر زد.. محمدی با خوشحالی گفت ببین گذرنامه هایشان را مهر زدن پس مرز باز هستش.. من هم که هنور استرس زیادی داشتم به ایشان گفتم آنها عراقی هستند و باید به آنها مهر خروج از کشور را برایشان بزنند.. در هر صورت من قدمی به عقب رفتم و محمدی را به جلو فراخواندم که نوبت ماست برو ببینم چه میکنی .. در حالی که آقای محمدی را به سمت باجه گیت هدایت میکردم زیر لب یه یاحسین و فاتحه ای زمزمه کردم.. ونیم نگاهی به دستان آقای محمدی و مامور باجه میانداختم که شاید گذرنامه ایشان را تحویل بگیرد.. ادامه دارد.. [ جمعه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۱ ] [ 7:23 AM ] [ محسن ]
سلاااااام توفیقی حاصل شد چند روزی به صورت سریع السیر در ایام عرفه به زیارت عتبات عالیات مشرف بشم و مثل همیشه خدا رو شاکرم.. از این رو تصمیم گرفتم در کنار مطالبی که در این وبلاگ منتشر میکنم خاطرات روز مره رو هم بنویسم که به یادگار بماند تا بعد از چندین سال آنهارو دوباره مرور کنم.. و ای کاش این تصمیم رو همان روزهای اول وبلاگ میگرفتم..در هر صورت ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هستش.. بعد از اعلام باز شدن مرزها تصمیم بر آن گرفتیم که بعد از مدت ها که به دلیل بیماری کرونا سفر به عراق وزیارت ممنوع بود ، به عراق سفر کنم.. اما مشکلی که وجود داشت تعیین وقت برای بسته شدن مرزها بود.. با توجه به اطلاعیه ی بازه زمانی یک هفته ای که دولت جهت تشرف به زیارت عتبات عالیات و شرکت در دعای عرفه منتشر کرده بود وقت کمی را داشتم.. به جهت عدم وجود مرخصی اداری تا چهار روز بعد از تاریخ اعلام شده و همچنین سفر یک روزه تا خرمشهر و برگزاری مراسم عروسی تا آخرین روز تاریخ اعلام شده ما را در استرس شدیدی فرو برد که نکند مرزها بسته شوند و ما نتوانیم از مرز خارج شویم و به ديدار دوست بشتابيم.. ادامه دارد...⚘ [ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۱ ] [ 8:3 PM ] [ محسن ]
بدترین حس دنیا چیست؟ [ پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 10:11 AM ] [ محسن ]
فرمول آرامش اینه که بدونی رفتنی میره، اومدنی میاد، موندنی میمونه، شدنی میشه، نشدنی نمیشه و غصه خوردن تو هم هیچ تاثیری تو این رفت وآمدها و شدن و نشدنها نداره!💖 [ پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 10:8 AM ] [ محسن ]
هل في الشوق أيضًا «آیا در اشتیاق نیز [ پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 6:10 AM ] [ محسن ]
یَتَعافی الإنسان انسان آرامش می يابد هنگامی که دوری کند از هرچیزی که دلش را خسته کند. 💔
[ پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 6:7 AM ] [ محسن ]
دیشب ساعت ۸ شب سیزدهم تیرماه تنهای تنها.. آبادان را به مقصد بوشهر ترک کردم.. در راه که مدتی است به تکرار در رفت آمد در این جاده ی خسته کننده هستم به شنیدن موسیقی و خیره به جاده ی تاریک پیش رو بسنده کردم ... تا جایی که یک آهنگ به دل نشست به دقت بارها و بارها به جملات توجه کردم و تماما"حرف دلم بود .. هجوم خاطرات تلخ و شیرین گذشته را در ذهنم زنده کرد..تاجایی که الان که ساعت ۱۲:۲۱ روز چهاردهم هست و این خاطره را مینویسم از هجوم این خاطرات سخت که نمیتوانم با آنها کنار بیایم بیدار مانده ام.. وهمچنان میل خواب نیست مرااااا... این پست رو منتشر کردم که لحظه های دیشب رو فراموش نکنم..
[ سه شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 12:31 PM ] [ محسن ]
هنيئاً لمدينة أنت جزء من مساءها... خوشا بهحالِ شهری که "تو" جزئی از شبهاش هستی...⚘ [ سه شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 12:6 PM ] [ محسن ]
كانت إمرأةً زنی بود
[ یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱ ] [ 2:43 PM ] [ محسن ]
أنا لا أضعف من کم نمیآورم [ چهارشنبه یکم تیر ۱۴۰۱ ] [ 10:51 AM ] [ محسن ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک | Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||