گل سفید...م
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
ذلیخا ملکه زیبایی مصر در آن زمان  به استناد قرآن

هنگامی که خود را با یوسف پیامبر در قصر تنهادید

همه دربهای منتهی به قصر را بست

و به یوسف گفت که من خودم را برای تو مهیا کردم..

وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ ۚ
قَالَ مَعَاذَ اللَّـهِ ۖ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ ۖ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ
﴿٢٣



و یوسف دید که ذلیخا به طرف بتی که در آنجا بود رفت و پارچه ای

بر روی آن بت انداخت..یوسف پرسید هدف از این کار چه بود؟

ذلیخا گفت:از بت  که خدای من است شرم دارم.....

یوسف در حالی که اشک از دیدگانش سرازیر می شد

گفت :قَالَ مَعَاذَ اللَّـهِ 
إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ

به خدا 
پناه میبرم ،او خدای من است  که خدای همه عالمیان است

تو از بتی که از سنگ است شرم داری ومن از خدای خودم 

که خدای عالمیان است وبصیر وداناست  شرم نداشته باشم....

نتیجه این شد که پس از سالها یوسف عزیز و پادشاه مصر شد

ولی ذلیخا فقیرو نابینا گشت  به درجه ای رسید که هیچ کس به او بها نمیداد

و همیشه کنار دوازه ی شهر می نشت،

صدایی هیاهویی شنید  پرسید چه خبر شده گفتند: مگر نمی دانی یوسف

عزیز مصر آمده دارد وارد شهر می شود ..

حسرتی کشید  با خود گفت : روزی یوسف برده بود من پادشاه ...

از این رو خود را سر راه یوسف قرار داد گفت:

الحمد الله الذی جعل الملوک عبیدا" بمعصیتهم و جعل العبید ملوکا" بطاعتهم

سپاس خدای را که پادشاهان را بخاطر معصیت هایی که انجام داده اند برده ..ساخت
واشاره به خود کرد... و بردها را به خاطراطاعت و بندگی به پادشاهی رساند.. واشاره
به یوسف کرد

نتیجه ی اخلاقی اینکه هر کس به خداوند ایمان داشته باشد خداوند  قادر است اورا

از بردگی به پادشاهی برساند وخداوند وعده های زیادی در قران در این مورد داده

است ...

اگر در این دنیا نباشد  در آخرت خواهد بود
...

و اذا رایت ثم رایت نعیما" و ملکا" کبیرا...

اذا وقعت الواقعه ۱ لیس لوقعتها ۲کاذبه خافضه رافعه...
 
[ سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 8:7 PM ] [ محسن ]


روزى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله با همراهان خود در صحرا عبور مى کرد که به شتربانى گذر کرد، کسى را فرستاد تا از او شیر بخواهد.
شتربان گفت : آنچه در سینه شترهاست صبحانه قبیله است و آنچه در ظرف هاست شام آنهاست .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله گفت : خدایا مال و فرزندانش را زیاد گردان .
آنگاه به راه افتادند تا به چوپانى رسیدند. حضرت کسى را فرستاد تا از او شیر بگیرد. چوپان گوسفند را دوشید و هرچه در ظرف داشت در ظرف پیامبر صلى اللّه علیه و آله ریخت و گوسفندى هم براى آن حضرت فرستاد و عرض کرد: همین اندازه نزد ما بود اگر بیشتر هم بخواهید به شما مى دهیم .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله گفت : خدایا او را به اندازه کفاف روزى ده .
یکى از اصحاب عرض کرد: یا رسول اللّه ! براى کسى که به شما چیزى نداد دعائى کردى که همه ما آن را دوست داریم و براى کسى که حاجت تو را برآورده ساخت دعائى کردى که همه ما آن را ناخوش مى داریم .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: آنچه کم و کافى باشد بهتر از زیادى است که دل را مشغول دارد.
خداوندا محمد و آل محمد را به اندازه کفاف روزى عطا فرما.
امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عز وجل مى فرماید: اگر بر بنده مومنم تنگ گیرم غمگین مى شود در صورتى که این تنگى او را به من نزدیکتر مى سازد و اگر بر بنده مومنم وسعت دهم شادمان گردد، در صورتى که آن وسعت او را از من دورتر مى کند.

[ جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 9:17 PM ] [ محسن ]
مردی‌ خدمت‌ حضرت‌ رسول(صلی الله علیه و آله) آمد و عرض‌ كرد: مرا راهنمائی‌ كن‌ به‌ نافع ترین‌ كارها حضرت‌ فرمود: " راستگویی‌ را پیشه‌ كن‌ و از دروغ‌ بپرهیز هر گناه‌ دیگری‌ می‌خواهی‌ انجام‌ ده"، از این‌ سخن‌ مرد، در شگفت‌ شد و فرمایش‌ آن‌ جناب‌ را پذیرفته‌ و مرخص‌ گردید. با خود گفت‌ پیغمبر(صلی الله علیه و آله) مرا از غیر دروغگویی‌ نهی‌ كرده‌ پس‌ اكنون‌ به‌ خانه‌ فلان‌ زن‌ زیبا می‌روم‌ و با او زنا می‌كنم‌ همینكه‌ به‌ طرف‌ خانه‌ او رفت‌ فكر كرد اگر این‌ عمل‌ را انجام‌ دهد و كسی‌ از او بپرسد از كجا می‌آیی‌ نمی‌تواند دروغ‌ بگوید و بر فرض‌ راست‌ گفتن‌ به‌ كیفر شدید و بدبختی‌ بزرگی‌ مبتلا می‌شود. لذا منصرف‌ شد. باز فكر كرد گناه‌ دیگری‌ انجام‌ دهد همین‌ اندیشه‌ و خیال‌ را نمود در نتیجه‌ از همه‌ گناهان‌ بواسطه ترك‌ دروغ‌ دوری‌ جست.
[ پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 6:52 PM ] [ محسن ]
حضرت امير المومنين علي عليه السّلام مي فرمايد:
مردي نزد رسول خدا ص آمد و گفت: يا رسول الله مرا به عملي راهنمايي كنيد، به عملي كه به سبب آن:
1-خدا مرا دوست بدارد.                        
2- مردم مرا دوست بدارند.  
3-دارائيم فراوان شود.  
4-بدنم سالم بماند.    
5-عمرم طولاني شود.
6-خدا مرا با تو محشور كند.

رسول خدا ص فرمايند: اين 6 حاجت 6 خصلت مي خواهد:
1-اگر مي خواهي خدا تو را دوست بدارد از او بترس و از گناه پرهيز كن.
2-اگر مي خواهي مردم تو را دوست دارند به آن ها خوبي و نيكي كن و به آنچه در دست آن هاست طمع نكن و چشم نينداز.
3-اگر مي خواهي دارائيت فراوان شود زكوة بده.
4-اگر مي خواهي بدنت سالم بماند فراوان صدقه بده.
5-و اگر مي خواهي عمرت طولاني شود صله رحم كن« ديد و بازديد خويشان».
6-و اگر مي خواهي خدا تو را با من محشور كند سجده را براي خدا طولاني كن
[ پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 3:45 PM ] [ محسن ]
حضرت صادق علیه السلام فرمود: یکی از بینوایان حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله شرفیاب شد و همان وقت یکی از ثروتمندان عرب حضور داشت. فقیر در کنار آن ثروتمند نشست. نامبرده جامه های خود را جمع کرد. رسول خدا فرمود: چرا جامه های خود را جمع کردی، ترسیدی از فقر او چیزی به تو اصابت نماید یا از غنای تو چیزی دامن گیر او شود؟

ثروتمند گفت: اکنون که چنین بیانی اظهار داشتید، نیمی از ثروت خود را به او بخشیدم. رسول خدا به فقیر فرمود: آیا بخشش او را می پذیری؟ عرض کرد: خیر، فرمود: چرا؟ در پاسخ گفت: چون می ترسم با داشتن نیمی از ثروت او همان حالی را پیدا کنم که وی در خود احساس می کند.

[ سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 5:26 PM ] [ محسن ]

پادشاهی از وزیر خداپرستش  پرسید:

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه میپوشد و چه کار می کند؟ اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد!وزیر با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو؛

اول آنکه خدا چه میخورد؟ غم بندگانش را، که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمی گزینید؟- آفرین غلام دانا. -

خدا چه میپوشد؟- رازها و گناه های بندگانش را- مرحبا ای غلام.

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.
غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی. - چه کاری ؟- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم. وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند. پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که  وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید. پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد...

روش هاي گوناگون و سازگاري براي درک و توصيف رخدادها در محيط و بازار کسب و کار وجود دارد. ديدگاههاي متفاوت مي تواند به عنوان اساسي براي شکل گيري ايده ها و مقاصد گوناگون مورد استفاده قرار گيرد. همان ايده هائي که گاه به موفقيت هاي بيشتر مي انجامد. زيرا مشاهدات جديد مي تواند نحوه درک ما را از محيط يا کسب و کار تغيير  دهد و اين تغيير مي تواند منجر به اقدامات تازه اي گردد. اين نکته شبيه نگاه کردن به درون منشور است. يک تغيير و حرکت کوچک مي تواند تمامي تصوير را تغيير دهد و چيز جديدي را آشکار سازد، زيباتر و هيجان انگيزتر از آنچه قبل از تغيير بوده است.

نتيجه: سعي کنيد براي اخذ تصميم از نقطه نظرات گوناگون بهره مند شويد زيرا همان موارد به ظاهر کوچک و کم اهميت از ديد ما، گاه مي توانند تاثير قابل توجهي در نتيجه تصميم داشته باشند

[ سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 2:33 PM ] [ محسن ]

 

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد
پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:
ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی
آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم

[ یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 11:30 AM ] [ محسن ]

حضرت سليمان عليه السلام گنجشكى را ديد كه به ماده خود مى گويد:
- چرا از من اطاعت نمى كنى و خواسته هايم را به جا نمى آورى ؟ اگر بخواهى تمام قبه و بارگاه سليمان را با منقارم به دريا بيندازم توان آن را دارم !
سليمان از گفتار گنجشك خنديد و آنها را به نزد خود خواست و پرسيد:
چگونه مى توانى چنين كارى بزرگى را انجام دهى ؟
گنجشك پاسخ داد:
- نمى توانم اى رسول خدا! ولى مرد گاهى مى خواهد در مقابل همسرش به خود ببالد و خويشتن را بزرگ و قدرتمند نشان بدهد از اين گونه حرفها مى زند. گذشته از اينها عاشق را در گفتار و رفتارش نبايد ملامت كرد.
سليمان از گنجشك ماده پرسيد:
- چرا از همسرت اطاعت نمى كنى در صورتى كه او تو را دوست مى دارد؟
گنجشك ماده پاسخ داد:
- يا رسول الله ! او در محبت من راستگو نيست زيرا كه غير از من به ديگرى نيز مهر و محبت مى ورزد.
سخن گنجشك چنان در سليمان اثر بخشيد كه به گريه افتاد و سخت گريست . آن گاه چهل روز از مردم كناره گيرى نمود و پيوسته از خداوند مى خواست علاقه ديگران را از قلب او خارج نموده و محبتش را در دل او خالص گرداند
.(8
عکس های بسیار زیبا از پرندگان


1)
عکس های بسیار زیبا از پرندگان

[ پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 10:27 PM ] [ محسن ]

پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در يكى از مسافرتها همراه جمعى از اصحاب خود در سرزمين خالى و بى آب و علفى فرود آمدند و به ياران خود فرمودند:
- هيزم بياوريد تا آتش روشن كنيم .
اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ! اينجا سرزمينى خالى است و هيچ گونه هيزمى در آن وجود ندارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
- برويد هر كس هر مقدار مى تواند هيزم جمع كند و بياورد. ياران به صحرا رفتند و هر كدام هر اندازه كه توانستند، ريز و درشت ، جمع كردند و با خود آوردند. همه را در مقابل پيغمبر صلى الله عليه و آله روى هم ريختند. مقدار زيادى هيزم جمع شد.
در اين وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
- گناهان كوچك هم مانند اين هيزمهاى كوچك است . اول به چشم نمى آيد، ولى وقتى كه روى هم جمع مى گردند، انبوه عظيمى را تشكيل مى دهند.
آنگاه فرمود: ياران ! از گناهان كوچك نيز بپرهيزيد. اگر چه گناهان كوچك چندان مهم به نظر نمى آيند؛ هر چيز طالب و جستجو كننده اى دارد. جستجوكنندگان ! آن چه را در دوران زندگى انجام داده ايد و هر آن چه بعد از مرگ آثارش باقى مانده است ، همه را مى نويسد و روزى مى بيند كه همان گناهان كوچك ، انبوه بزرگى را تشكيل داده است .
(9)

[ پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 10:13 PM ] [ محسن ]

منابع مقاله:

ترجمه المیزان ج 18 ، علامه طباطبایی ؛


و در مجمع البیان در داستان فتح خیبر می گوید: وقتی رسول خدا(ص) از حدیبیه به مدینه آمد، بیست روز در مدینه ماند آنگاه برای جنگ خیبر خیمه زد.

ابن اسحاق به سندی که به مروان اسلمی دارد از پدرش از جدش روایت کرده که گفت: با رسول خدا(ص)به سوی خیبر رفتیم، همین که نزدیک خیبرشدیم و قلعه هایش از دور پیدا شد، رسول خدا(ص)فرمود: بایستید.مردم ایستادند، فرمود: بار الها!ای پروردگار آسمانهای هفتگانه و آنچه که بر آن سایه افکنده اند، و ای پروردگار زمینهای هفتگانه و آنچه بر پشت دارند، و ای پروردگار شیطانها و آنچه گمراهی که دارند، از تو خیر این قریه و خیر اهلش و خیر آنچه در آنست را مسالت می دارم، و از شر این محل و شر اهلش و شر آنچه در آنست به تو پناه می برم، آنگاه فرمود: راه بیفتید به نام خدا (1)

و از سلمة بن اکوع نقل کرده که گفت: ما با رسول خدا(ص)به سوی خیبر رفتیم شبی در حال حرکت بودیم مردی از لشکریان به عنوان شوخی به عامر بن اکوع گفت: کمی از شروورهایت(یعنی از اشعارت)برای ما نمی خوانی؟و عامر مردی شاعر بود شروع کرد به سرودن این اشعار:

لا هم لو لا انت ما حجینا و لا تصدقنا و لا صلینا فاغفر فداء لک ما اقتنینا و ثبت الاقدام ان لاقینا و انزلن سکینة علینا انا اذ صیح بنا اتینا و بالصیاح عولوا علینا (2)

رسول خدا(ص)پرسید این که شتر خود را با خواندن شعرمی راند کیست؟عرضه داشتند عامر است.فرمود: خدا رحمتش کند.عمر که آن روز اتفاقا برشتری خسته سوار بود شتری که مرتب خود را به زمین می انداخت، عرضه داشت یا رسول الله عامر به درد ما می خورد از اشعارش استفاده می کنیم دعا کنیم زنده بماند.چون رسول خدا(ص)در باره هر کس که می فرمود"خدا رحمتش کند"در جنگ کشته می شد.

می گویند همین که جنگ جدی شد، و دو لشکر صف آرایی کردند، مردی یهودی ازلشکر خیبر بیرون آمد و مبارز طلبید و گفت:

قد علمت خیبر انی مرحب شاکی السلاح بطل مجرب اذا الحروب اقبلت تلهب (3)

از لشکر اسلام عامر بیرون شد و این رجز را بگفت:

قد علمت خیبر انی عامر شاکی السلاح بطل مغامر (4)

این دو تن به هم آویختند، و هر یک ضربتی بر دیگری فرود آورد، و شمشیر مرحب به سپر عامر خورد، و عامر از آنجا که شمشیرش کوتاه بود، ناگزیر تصمیم گرفت به پای یهودی بزند،نوک شمشیرش به ساق پای یهودی خورد، و از بس ضربت شدید بود شمشیرش، در رگشت به زانوی خودش خورد و کاسه زانو را لطمه زد، و از همان درد از دنیا رفت.

سلمه می گوید: عده ای از اصحاب رسول خدا(ص)می گفتندعمل عامر بی اجر و باطل شد، چون خودش را کشت.من نزد رسول خدا(ص) شرفیاب شدم، و می گریستم عرضه داشتم یک عده در باره عامر چنین می گویند،فرمود: چه کسی چنین گفته.عرض کردم چند نفر از اصحاب. حضرت فرمود دروغ گفتند،بلکه اجری دو چندان به او می دهند.

فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که...

می گوید: آنگاه اهل خیبر را محاصره کردیم، و این محاصره آنقدر طول کشید که دچار مخمصه شدیدی شدیم، و سپس خدای تعالی آنجا را برای ما فتح کرد، و آن چنین بودکه رسول خدا(ص)لوای جنگ را به دست عمر بن خطاب داد، وعده ای از لشکر با او قیام نموده جلو لشکر خیبر رفتند، ولی چیزی نگذشت که عمر وهمراهیانش فرار کرده نزد رسول خدا(ص)برگشتند، در حالی که اوهمراهیان خود را می ترسانید و همراهیانش او را می ترساندند، و رسول خدا(ص)دچار درد شقیقه شد، و از خیمه بیرون نیامد، و فرمود: وقتی سرم خوب شد بیرون خواهم آمد.بعد پرسید: مردم با خیبر چه کردند؟جریان عمر را برایش گفتند فرمود: فردا حتماپرچم جنگ را به مردی می دهم که خدا و رسولش را دوست می دارد، و خدا و رسول او، وی رادوست می دارند، مردی حمله ور که هرگز پا به فرار نگذاشته، و از صف دشمن برنمی گردد تاخدا خیبر را به دست او فتح کند (5).

بخاری و مسلم از قتیبة بن سعید روایت کرده اند که گفت: یعقوب بن عبد الرحمان اسکندرانی از ابی حازم برایم حدیث کرد، و گفت: سعد بن سهل برایم نقل کرد که: رسول خدا(ص)در واقعه خیبر فرمود فردا حتما این پرچم جنگ را به مردی می دهم که خدای تعالی به دست او خیبر را فتح می کند، مردی که خدا و رسولش را دوست می دارد، و خدا و رسول او وی را دوست می دارند، مردم آن شب را با این فکر به صبح بردندکه فردا رایت را به دست چه کسی می دهد.وقتی صبح شد مردم همگی نزد آن جناب حاضرشدند در حالی که هر کس این امید را داشت که رایت را به دست او بدهد.

رسول خدا(ص)فرمود: علی ابن ابی طالب کجاست؟عرضه داشتند یا رسول الله او درد چشم کرده.فرمود: بفرستید بیاید.رفتند و آن جناب را آوردند.

حضرت آب دهان خود را به دیدگان علی(ع)مالید، و در دم بهبودی یافت، به طوری که گوئی اصلا درد چشم نداشت، آنگاه رایت را به وی داد.علی(ع)پرسید: یارسول الله!با آنان قتال کنم تا مانند ما مسلمان شوند؟فرمود: بدون هیچ درنگی پیش روی کن تا به درون قلعه شان درآئی، آنگاه در آنجا به اسلام دعوتشان کن، و حقوقی را که خدا به گردنشان دارد برایشان بیان کن، برای اینکه به خدا سوگند اگر خدای تعالی یک مرد را به دست تو هدایت کند برای تو بهتر است از اینکه نعمت های مادی و گرانبها داشته باشی.

سلمه می گوید: از لشکر دشمن مرحب بیرون شد، در حالی که رجز می خواند، ومی گفت: "قد لمت خیبر انی مرحب..."، و از بین لشکر اسلام علی(ع)به هماوردیش رفت در حالی که می سرود:

انا الذی سمتنی امی حیدره کلیث غابات کریه المنظره اوفیهم بالصاع کیل السندره (6)

آنگاه از همان گرد راه با یک ضربت فرق سر مرحب را شکافت و به خاک هلاکتش انداخت و خیبر به دستش فتح شد (7).

این روایت را مسلم (8) هم در صحیح خود آورده.

ابو عبد الله حافظ به سند خود از ابی رافع، برده آزاد شده رسول خدا، روایت کرده که گفت: ما با علی(ع)بودیم که رسول خدا(ص)او را به سوی قلعه خیبر روانه کرد، همین که آن جناب به قلعه نزدیک شد، اهل قلعه بیرون آمدند و با آن جناب قتال کردند.مردی یهودی ضربتی به سپر آن جناب زد، سپر از دست حضرتش بیفتاد،ناگزیر علی(ع)درب قلعه را از جای کند، و آن را سپر خود قرار داد و این درب همچنان در دست آن حضرت بود و جنگ می کرد تا آن که قلعه به دست او فتح شد، آنگاه درب را از دست خود انداخت.به خوبی به یاد دارم که من با هفت نفر دیگر که مجموعاهشت نفر می شدیم هر چه کوشش کردیم که آن درب را تکان داده و جابجا کنیم نتوانستیم (9).

و نیز به سند خود از لیث بن ابی سلیم از ابی جعفر محمد بن علی روایت کرده که فرمود: جابر بن عبد الله برایم حدیث کرد که علی(ع)در جنگ خیبر درب قلعه راروی دست بلند کرد، و مسلمانان دسته دسته از روی آن عبور کردند با اینکه سنگینی آن درب به قدری بود که چهل نفر نتوانستند آن را بلند کنند (10).

و نیز گفته که از طریقی دیگر از جابر روایت شده که گفت: سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جای اولش برگردانند (11).

و نیز به سند خود از عبد الرحمان بن ابی لیلی روایت کرده که گفت: علی(ع)همواره در گرما و سرما، قبایی باردار و گرم می پوشید، و از گرما پروا نمی کرد،اصحاب من نزد من آمدند و گفتند: ما از امیر المؤمنین چیزی دیده ایم، نمی دانیم تو هم متوجه آن شده ای یا نه؟پرسیدم چه دیده اید؟گفتند: ما دیدیم که حتی در گرمای سخت با قبائی باردار و کلفت بیرون می آید، بدون اینکه از گرما پروایی داشته باشد، و بر عکس در سرمای شدید با دو جامه سبک بیرون می آید، بدون اینکه از سرما پروایی کند، آیا تو در این باره چیزی شنیده ای؟من گفتم: نه چیزی نشنیده ام.گفتند: پس از پدرت بپرس شاید او در این باب اطلاعی داشته باشد، چون او با آن جناب همراز بود.من از پدرم ابی لیلی پرسیدم، او هم گفت: چیزی در این باب نشنیده ام.

آنگاه به حضور علی(ع)رفت و با آن جناب به راز گفتن پرداخت و این سؤال را در میان نهاد.علی(ع)فرمود: مگر در جنگ خیبر نبودی؟عرضه داشتم چرا.فرمود یادت نیست که رسول خدا(ص)ابو بکر را صدا کرد، وبیرقی به دستش داده روانه جنگ یهود کرد، ابو بکر همین که به لشکر دشمن نزدیک شد،مردم را به هزیمت برگردانید، سپس عمر را فرستاد و لوائی به دست او داده روانه اش کرد.عمرهمین که به لشکر یهود نزدیک شد و به قتال پرداخت پا به فرار گذاشت.

رسول خدا(ص)فرمود: رایت جنگ را امروز به دست مردی خواهم داد که خدا و رسول را دوست می دارد، و خدا و رسول هم او را دوست می دارند، و خدابه دست او که مردی کرار و غیر فرار است قلعه را فتح می کند، آنگاه مرا خواست، و رایت جنگ به دست من داد، و فرمود: بارالها او را از گرما و سرما حفظ کن.از آن به بعد دیگر سرماو گرمایی ندیدم.همه این مطالب از کتاب دلائل النبوة تالیف امام ابی بکر بیهقی نقل شده (12).

طبرسی می گوید: بعد از فتح خیبر رسول خدا(ص)مرتب سایرقلعه ها را یکی پس از دیگری فتح کرد و اموال را حیازت نمود، تا آنکه رسیدند به قلعه"وطیح"و قلعه"سلالم"که آخرین قلعه های خیبر بودند آن قلعه ها را هم فتح نمود و ده روز واندی محاصره شان کرد (13).

ابن اسحاق می گوید: بعد از آنکه قلعه"قموص"که قلعه ابی الحقیق بود فتح شد،صفیه دختر حی بن اخطب و زنی دیگر که با او بود اسیر شدند.بلال آن دو را از کنار کشتگان یهود عبور داد، و صفیه چون چشمش به آن کشتگان افتاد، صیحه زد، و صورت خود را خراشید و خاک بر سر خود ریخت.چون رسول خدا(ص)این صحنه را دیدفرمود: این زن فتنه انگیز را از من دور کنید و دستور داد صفیه را پشت سر آن جناب جای دادند، و خود ردائی به روی او افکند.مسلمانان فهمیدند رسول خدا(ص)او را برای خود انتخاب فرموده، آنگاه وقتی از آن زن یهودی آن وضع را دید به بلال فرمود ای بلال مگر رحمت از دل تو کنده شده که دو تا زن داغدیده را از کنار کشته مردانشان عبور می دهی؟

از سوی دیگر صفیه در ایام عروسی اش که بنا بود به خانه کنانة بن ربیع بن ابی الحقیق برود، شبی در خواب دید ماهی به دامنش افتاد، و خواب خود را به همسرش گفت.

کنانه گفت: این خواب تو تعبیری ندارد جز اینکه آرزو داری همسر محمد پادشاه حجاز شوی،و سیلی محکمی به صورتش زد، به طوری که چشمان صفیه از آن سیلی کبود شد، و آن روزی که او را نزد رسول خدا(ص)آوردند، اثر آن کبودی هنوز باقی مانده بود.

رسول خدا(ص)پرسید: این کبودی چشم تو از چیست؟صفیه جریان رانقل کرد (14).

ابن ابی الحقیق شخصی را نزد رسول خدا(ص)فرستاد که دریک جا جمع شویم با شما صحبتی دارم.حضرت پذیرفت.ابن ابی الحقیق تقاضای صلح کرد، بر این اساس که خون هر کس که در قلعه ها مانده اند محفوظ باشد، و متعرض ذریه واطفال ایشان نیز نشوند، و جمعیت با اطفال خود از خیبر و اراضی آن بیرون شوند، و هر چه مال و زمین و طلا و نقره و چارپایان و اثاث و لباس دارند برای مسلمانان بگذارند، و تنها با یک دست لباس که به تن دارند بروند.رسول خدا(ص)هم این پیشنهاد راپذیرفت به شرطی که از اموال چیزی از آن جناب پنهان نکرده باشند، و گر نه ذمه خدا ورسولش از ایشان بری خواهد بود.ابن ابی الحقیق پذیرفت و بر این معنا صلح کردند.

مردم فدک وقتی این جریان را شنیدند پیکی نزد رسول خدا(ص)فرستادند که به ما هم اجازه بده بدون جنگ از دیار خود برویم، و جان خود را سالم بدرببریم، و هر چه مال داریم برای مسلمین بگذاریم.رسول خدا(ص)هم پذیرفت.و آن کسی که بین رسول خدا(ص)و اهل فدک پیام رد و بدل می کرد، محیصة بن مسعود یکی از بنی حارثه بود.

آوردن گوسفند مسموم یک یهودیه برای رسول الله(ص)بعد از آنکه یهودیان بر این صلحنامه تن در دادند، پیشنهاد کردند که اموال خیبر را به ما واگذار که ما به اداره آن واردتر هستیم تا شما، و عوائد آن بین ما و شما به نصف تقسیم شود.رسول خدا(ص)هم پذیرفت به این شرط که هر وقت خواستیم شمارا بیرون کنیم این حق را داشته باشیم.اهل فدک هم به همین قسم مصالحه کردند، در نتیجه اموال خیبر بین مسلمانان تقسیم شد، چون با جنگ فتح شده بود، ولی املاک فدک خالص برای رسول خدا(ص)شد، برای اینکه مسلمانان در آنجا جنگی نکرده بودند.

بعد از آنکه رسول خدا(ص)آرامشی یافت زینب دختر حارث همسر سلام بن مشکم و برادرزاده مرحب گوسفندی بریان برای رسول خدا(ص)هدیه فرستاد، قبلا پرسیده بود که آن جناب از کدام یک از اجزای گوسفند بیشترخوشش می آید؟گفته بودند از پاچه گوسفند، و بدین جهت از سمی که در همه جای گوسفند ریخته بود، در پاچه آن بیشتر ریخت، و آنگاه آن را برای رسول خدا(ص)آورد،و جلو آن حضرت گذاشت.رسول خدا(ص)پاچه گوسفند را گرفت وکمی از آن در دهان خود گذاشت، و بشر بن براء ابن معرور هم که نزد آن جناب بود،استخوانی را برداشت تا آن را بلیسد، رسول خدا(ص)فرمود از خوردن این غذا دست بکشید که شانه گوسفند به من خبر داد که این طعام مسموم است.آنگاه زینب را صدا زدند، و او اعتراف کرد، پرسید: چرا چنین کردی؟گفت برای اینکه می دانی چه برسر قوم من آمد؟پیش خود فکر کردم اگر این مرد پیغمبر باشد، از ناحیه غیب آگاهش می کنند، و اگر پادشاهی باشد داغ دلم را از او گرفته ام، رسول خدا(ص)از جرم او گذشت، و بشر بن براء با همان یک لقمه ای که خورده بود درگذشت.

می گوید: در مرضی که رسول خدا(ص)به آن مرض از دنیارفت مادر بشر بن براء وارد شد بر رسول خدا(ص)تا از آن جناب عیادت کند، رسول خدا(ص)فرمود: ای ام بشر آن لقمه ای که من با پسرت درخیبر خوردیم!مدام اثرش به من برمی گردد و اینک نزدیک است رگ قلب مرا قطع کند.ومسلمانان معتقدند که رسول خدا(ص)با اینکه خدای تعالی او را به نبوت گرامی داشته بود به شهادت از دنیا رفت (15).

پی نوشت ها:

1) مجمع البیان، ج 9، ص 119

2) یعنی: بار الها اگر لطف و عنایت تو نبود ما نه حج می کردیم، و نه صدقه می دادیم و نه نمازمی خواندیم، پس بیامرز ما را، فدایت باد آنچه که ما آن را بدست آوردیم. و قدمهای ما را هنگامی که بادشمن ملاقات می کنیم ثابت فرما، و سکینت و آرامش را بر ما نازل فرما.ما هر وقت به سوی جنگ دعوت شویم براه می افتیم، و رسول خدا(ص)هم به همین که ما را دعوت کند اکتفاء واعتماد می کند.

3) یعنی: مردم خیبر مرا می شناسد، که مرحبم، و غرق اسلحه و قهرمانی هستم که همه قهرمانیم را تجربه کرده اند، و در مواقعی که تنور جنگ شعله می زند دیده اند.

4) لشکر خیبر می داند که من عامر، غرق در سلاح و قهرمانی هستم که تا قلب لشکر دشمن پیش می روم.

5) مجمع البیان، ج 9، ص 119.

6) من همانم که مادرم نامم را حیدر گذاشت، من چون شیر جنگلم که دیدنش وحشت است، وضربت من مانند کیل سندره که احتیاج به دو بار وزن کردن ندارد احتیاج به تکرار ندارد.

7) صحیح بخاری، ج 5، ص 171 و مجمع البیان، ج 9، ص 120.

8) صحیح مسلم، ج 5، ص 178.

9 و 10 و 11) مجمع البیان، ج 9، ص 120 و 121.

12 و 13) مجمع البیان، ج 9، ص 121.

14) مجمع البیان، ج 9، ص 121.

15) مجمع البیان، ج 9، ص 121.

[ یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ ] [ 6:23 PM ] [ محسن ]
ـپیامبر اکرم در جواب مردی که پرسیده بود به چه کسی نیکی کنم؟
سه بار فرمود:به مادرت ویک بار فرمود: به پدرت نیکی کن
از رسول خدا پرسیدندحق والدین برما چیست؟فرمودندپدرومادر، بهشت وجهنم شما هستند.
رسول خدا دربیان نقش احترام به والدیندر طول عمر انسان فرمود:هرکس دوست دارد عمرش طولانی و روزیش افزون شود به پدر ومادرش نیکی نماید و صله ی رحم نماید.

مردی نزد رسول خدا آمد وعرض کرد :یا رسول الله هیچ کار بدی نمانده که انجام نداده باشم آیا راه توبه ای وجود دارد؟ پیامبر تاملی کرد وفرمود:آیا از پدر ومادرت کسی زنده هست؟عرضه داشت بلی پدرم زنده است.فرمود برو به پدرت نیکی کن!وقتی آن مرد خوشحال از نزد پیامبر بیرون می آمد پیامبر در غیابش فرمود :ای کاش مادرش زنده بود
[ جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 9:35 AM ] [ محسن ]
بسم الله الرحمن الرحیم

بنا به نظر روانشناسان ،یکی از ویژگی های حتمی انسان،الگو پذیری است که در شکل گیری شخصیت انسان ها دارد.
یکی از اهداف بعثت انبیا ارائه ی مدل کاملی از انسان به جامعه ی بشری در نظام آفرینش است. از این رو خداوند تبارک وتعالی تاسی به نبیش را کلید رضوان الهی وراه رسیدن به بهشت قرار داده است


لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه لمن کان یرجو

الله والیوم الاخر.....
(احزاب/۲۱)


قطعا"برای شما در (اقتدا)به رسول خدا سرمشقی نیکو است:برای انکس که به خدا وروز باز پسین امید دارد..
درمیان چهره های شاخص ودرخشان عالم وجود که سرمشق زندگی برای انسان ها بوده اند شخصیت ممتاز وبی نظیر عالم وجود حضرت محمد (ص) الگویی تمام عیار برای انسان محسوب می گردد،آنحضرت نه تنها برای مسلمانان وپیروان آیین خود بلکه برای تمام بشرییت سر مشق کامل است.
(( جولزماسرمان)) تحلیلگر مسائل روانی از دانشگاه شیکاگوی آمریکا در سال ۱۹۷۴ در مجله ی تایم با طرح این سوال که بزرگترین رهبر روحانی تاریخ چه کسی بوده است؟
به کمک سه معیار به این پرسش پاسخ داد:
ـنامزد انتخابی شما باید به فکر تندرستی افراد تحت رهبری خود باشد
ـ سازمانی اجتماعی تدارک دیده باشد که در آن افراد بتوانند احساس امنیت بنمایند
ـ باید برای هواداران خود یک طرح عقیدتی کامل آماده ساخته باشد
جولز به این نتیجه ی غافلگیر کننده دست یافت.
شاید بزرگترین رهبر همه ی اعصار حضرت محمد (ص) باشد که هر سه شرط را براورده ساخته است

جولز با ارائه ی این نظرییه در ردیف طولانی تجلیلگران آن حضرت درغرب قرار می گیردکه طیف آنها از یوهان ولفگانگ گوته تا جورج برنارد شاو را در بر می گیردمایکل اچ هارت نیز در زمره  است

[ جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 8:28 AM ] [ محسن ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

درخت هر چه سالخورده تر باشد

سترگ تر است و پر ارزش تر.....


ریشه اش هر چه عمیق تر

پا بر جای تر مقابل طوفان ها....


شاخسارش هر چه انبوه تر

پناهش امن تر....


تنه اش هرچه نیرومند تر

تکه گاهی اطمینان بخش تر...


تاجش هر چه برتر

سایه اش دعوت کننده تر


هر حلقه اش نشان ونمایانی است از روزگاری که پس

پشت نهاده... همچون چیزی بر چهره

امکانات وب


بزرگترين مرجع کد آهنگ

08.Aywa-Ana-3aref" loop="-2" >